تقلید از مرجع تقلید، مبنایی جز مبنای عقلانی رجوع جاهل به عالم ندارد. در نتیجه در مواردی که شخص به هر دلیل یقین حاصل کند که نظر مرجع تقلید مخالف با واقع است نه تنها موظف به تقلید نیست بلکه تقلید اصلاً بر او جایز نیست! چراکه در این مورد بخصوص جاهل محسوب نمیشود که رجوعش به عالم، وجهی داشته باشد. برای آنها که دغدغهی دین دارند این مسئله حاوی نکتهی ظریف و خیلی مهمی است.
اگر مبنای فقهی این حکم را میخواهید خواندن این مقاله از جناب سروش، محقق و مدرس ارزندهی حوزهی دین، خالی از لطف نیست:
شعور شهروندی (1)/ محمد سروش محلاتی
مَطلَع مقاله:
در جامعه اسلامی و حکومت دینی که شهروندان مسائل دینی خود را از مراجع تقلید اخذ نموده و به «فتوای» آن ها عمل میکنند، و مسائل اجتماعی را هم از ولی امر اخذ نموده و به «حکم» او عمل مینمایند، درک و فهم شهروندان در چه قلمروئی اعتبار دارد و آیا شعور و تشخیص آنان در برابر «فتوی» و «حکم»، ارزشی دارد؟
چگونه
آسوده بخوابم
که زمان نمیایستد
لحظهای در خواب
عباس کیارستمی/ مجموعه شعر «گرگی در کمین»
کیارستمی در این مجموعه شعر ناب، از این کوتاههای دوستداشتنی زیاد دارد. گوش ندهید به حرف این و آن که یا از حسادت یا از حسن نیت یا هر چیز دیگر به کیارستمی خرده میگیرند که تو فیلمسازی باید فیلمت را بسازی نه اینکه هم نقاشی کنی هم عکس بگیری هم شعر بگی و اشعار حافظ و سعدی را گزینش کنی هم... . به پر قبای آقایانی که یک عمر فقط یک کار را کردهاند بر میخورد اما حقیقت را باید گفت:
کیارستمی در هر چیزی که وارد شده بهتر از خیلی حرفهایهایش بوده. چرایش را نمیدانیم. شاید نابغه است و مجبور نیست مثل بقیه زور بزند برای آفرینش. یا دم دستیتر و سادهتر اگر بخواهیم نگاه کنیم به قضیه شاید چون این اصل اساسی را خوب فهمیده که هنر مرزبندی ندارد. هرچه جامعتر باشی بهتر میشوی. مثل قدما. مثل حافظ و مولانا. نه مثل هنرمندان حرفهای امروز که بنده و اسیر تخصصشان هستند.
و اما امان از دست این زمان؛ که هر چه دانشمند و فیلسوف و هنرمند است حیران خودش کرده. مثلاً نظریهی نسبیت اینشتین، یا هستی و زمان هایدگر، یا خشم و هیاهوی فاکنر، یا پالپ فیکشن تارانتینو یا کلی یای دیگر. به قول کافکا: «زمان، مسئلهی اصلی همهی هنرهاست».
هر چهقدر که «جدایی نادر از سیمین» خوب است، «اخراجیها 3» بد است. نه اینکه فکر کنید بهخاطر مسائل سیاسی میگویم و مثل خیلی از مخالفهای ده نمکی از سر لج تبلیغات و کمکهای دولتی فیلمش و از آن بدتر سابقهی روزنامهنگاریاش این حرف را میزنم. حتی بهخاطر ادعاهای عجیب و غریبش دربارهی این فیلم و همینطور فیلمهای دیگرش هم نیست که چنین قضاوتی میکنم. کاری به کار بیادبانه بودن ادبیات گفتاریاش نسبت به مخالفان هم ندارم. مسئله خیلی روشن است. چیزی است که عیان است و حاجت به بیان ندارد. جدایی نادر... خوب است و اخراجیها... بد. به همین سادگی!
امیدوارم فیلم فرهادی پرفروشترین فیلم نوروز و حتی پرفروشترین فیلم سال بشود. نه برای اینکه پوز ده نمکی را به خاک بمالیم و به او دهانکجی کرده باشیم چراکه اصلاً خوش ندارم سینما با سیاست قاطی شود. عاقبت خوشی ندارد. امروز شاید برد با ما باشد اما فردا دودش به چشم خودمان میرود. دلیلم برای این آرزو فقط ارزشهای فراوان کار فرهادی است. خوشبختانه آخرین خبرها حکایت از رکوردشکنی عجیب این فیلم دارد. مشاهدات شخصیام از وضعیت سینماها هم مؤید همین خبر خوش است.
و آخرش اینکه پرفروش بودن چیز خیلی مهمی است. برای همین مجموعهی اخراجیها را با همهی نقایصش فیلم قابل اعتنایی در سینمای ایران میدانم. و برای همین آرزو میکنم فیلم فرهادی رکورد اخراجیها را بشکند. تا بلکه ارزشمندی واقعی یک فیلم، با اقبال تماشاگر نسبت به آن بر هم منطبق شود و سینما در این مملکت معنای واقعیاش را پیدا کند. نه اینکه فیلم، یا خوب باشد یا پرفروش!
مطالب مرتبط:
بهار نمیرسد
ماییم که میرسیم
بهار همیشه هست. این ماییم که هر سال اگر جسممان زنده باشد بهار را میبینیم و اگر روحمان هم زنده مانده باشد بهار را درک میکنیم. بهار سر جایش است. این ماییم که به بهار میرسیم. این وصل اگر اتفاق بیفتد از ناحیهی ماست نه بهار. بهار دلدار است نه دلداده. عاشق، ماییم که اگر لیاقتش را داشته باشیم لذت وصل معشوق را خواهیم چشید.
و بالاخره این ماییم که با بهار «میرسیم». یعنی از خامی در میآییم و پخته میشویم. یعنی وصل بهار، بهانهای است برای وصلی مهمتر. اگر «اهل» باشیم و «مرید راه عشق».
کاش نگذاریم زیبایی این فصل روح انگیز، فدای زشتی آداب و عادات و روزمرگیهای بیثمر شود. یا فدای تردیدهای آلودهی روح و جانمان. عاشقی ندانستن و عاشقی نکردن، عیب نیست، منع عشق نکنیم؛ که به رغم انکار ما بهار زیباست.
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند/ جمال چهرهی تو حجت موجه ماست
بهارتان خجسته و سال نو مبارک
با عوام چگونه باید بود؟ مثل آنها باید حرف بزنیم؟ در این صورت تفاوتمان با آنها چه خواهد بود؟ مثل آنها حرف نزنیم؟ در این صورت تکلیف وجه اشتراکمان با آنها -که شرط لازم برای تأثیرگذاری است- چه میشود؟ این قضیه همه جا نمود دارد. در زندگی عادی و در ارتباط خانوادگی و اجتماعی با پدر و مادر، فامیل، آشنایان و...، در بحثهای نظری و استدلالی با مردم مثل وعظ و خطابه و کلاس درس و نوشتهی مطبوعاتی و...، در مباحث سیاسی، اقتصادی، ورزشی، فرهنگی... و یا در مقولهی هنر و زیبایی و در فرایند آفرینش اثر ادبی و هنری. این دعوایی که بر سر عوام و خواص سر گرفته و به موجبش عدهای را بهاصطلاح، پوپولیست و دیگران را بهاصطلاح، روشنفکر و انتلکتوئل و الیتسیست (نخبهگرا) میخوانند، چارهاش واقعاً چیست؟
ساده است که عوامزده باشیم و بگوییم: «حقیقت، همهاش نزد این مردم سادهای است که ذهنشان را پیچیدگیهای بیمارگونهی روشنفکرانه پر نکرده» یا اینکه عوامگریزی کنیم و بگوییم: «نمیفهمند؟ به درک! بروند یاد بگیرند تا بفهمند». اگر راست میگوییم آن راه مشکل را انتخاب کنیم و بهجای فریب خودمان با این توجیهات دلخوشکُنک، به دنبال چاره باشیم. هنر این است که دست عوام را بگیریم و بکشیمشان بالا نه اینکه یا خودمان هم برویم پایین پیش آنها، یا اینکه از بالا فقط تحقیرشان کنیم و دستی برای کمک به آنها پایین نیاوریم.
بزرگان هنر و اندیشه در تاریخ، همواره اینچنین بودهاند. یعنی "در مسیر شدن"شان، مرحلهای با نام "حرکت از حق به سوی خلق" داشتهاند. بیاستثنا، همیشه همینطور بوده. به طور مثال در عالم هنر، ادبیات ما و سینمای غرب بهترین گواه این مدعاست. عوام اگر بیشتر از خواص با این آثــار مأنوس و دمــخور نباشند، کمتر نیستند. مگر در زمانهای همچون زمانهی ما که فاصلهای کاذب میان عام و خاص بوجود آمده و دوگانگی ویرانگری نه فقط در این مورد بخصوص، بلکه در همهی جوانب زندگی، بر ما تحمیل شده است. اگر از هنر و اندیشهی گذشتگان دم میزنیم، از همین روست نه اینکه حسرتی نوستالوژیک، احساسی و رمانتیک باشد.
ما در عصری زندگی میکنیم که محصولات، تکنولوژیک هستند. دیگر فتوحی در آنها نیست. این محصولات دیگر سمبولیک و تمثیلی نیستند. دیگر ره به جایی نمیبرند و دیگر جایی را نشان نمیدهند، بلکه صرفاً برای مصرف ساخته میشوند. طبیعتاً پیداست که اگر جنبهی مصرفی آنها برآورده شد و اگر شما چند جرعهای از یک لیوان یکبارمصرف نوشیدید، بعد باید با آن لیوان چه کار کنید؟ لیوان یکبارمصرف را در موزه نمیتوان نگاه داشت، زیرا هیچ فتوحی در آن نیست. اصلاً لیوان اینجا به معنای جام نیست، بلکه صرفاً گودیای است تا لختی آب را در خود نگاه دارد. امروزه یک جام استیلیزهی قرون وسطایی را در موزه نگاه میداریم. نه اینکه فکر کنید چون قدیمی است جایش آنجاست؛ نه، بلکه در مصنوعات آنها این زمین و آسمان و خدایان و انسان و تذکر موت جمع شده بود و به ظهور رسیده بود.
محمدرضا ریختهگران (پدیدارشناسی، هنر، مدرنیته/ نشر ساقی ۱۳۸۹/ ص ۱۲۰)
هنر عصر ما هم مصرفی شده. تعارف که نداریم. با این وصف، روشن است آنهایی که دل خوش کردهاند به اینکه آیندگان روزی آثار باصطلاح هنری ما را به مثابه میراث فرهنگی نگریسته و در موزه نگهداری میکنند چقدر در اشتباهند. این هنری که امروزه باب شده ماندگار نیست مگر اینکه راهی به رهایی از این کوچهی بنبست بیابد. هنر باید پاک باشد و به بیان شاملو، یادگار جاودانه:
گر بدینسان زیست باید پست/ من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را/ به رسوایی نیاویزم/ بر بلند کاج خشک کوچهی بنبست
گر بدینسان زیست باید پاک/ من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کـــوه/ یادگــاری جاودانه بر تــراز بیبقــــای خـاک
بحث اسلام ایرانی و ارجحیت آن بر دیگر خوانشها از اسلام، بحث پرت و بیاساسی نیست. ریشهی فلسفی دارد و باز میگردد به اندیشههای شیخ اشراق، سهروردی. حتی در "خدمات متقابل اسلام و ایران" شهید مطهری هم -که برخی جاهلانه ملاک قرارش میدهند برای مقابله با این نظریه- رگههایی از این طرز تلقی وجود دارد. اما آیا این دلیل میشود که ما بپذیریم آنچه در این باب گفته میشود یکسر صواب است و حق؟
نه اینطور نیست. اولاً آن چیزی که جای بحث دارد اسلام ایرانی است نه فرهنگ ایرانی؛ در حالی که آقایان اصرار دارند کلمهی اسلام را فاکتور بگیرند و مدام تکیه کنند بر واژهی ایران. پس در اصل ِ اینکه منظورشان واقعاً آن اسلام ایرانی مد نظر سهروردی و مطهری و آوینی و حتی در مراتبی امام خمینی است باید شک کرد. دیگر اینکه بحث اسلام ایرانی یک نگرهی فلسفی است نه سیاسی. اگر به سیاست تقلیلش دادیم معنایش وارونه میشود. مثل غربزدگی که آن هم نگرهای فلسفی است و امروزه تبدیلش کردهاند به یک ابزار سیاسی دم دستی برای تخطئهی غیر. اسلام ایرانی وقتی سیاسی میشود به ورطهی ناسیونالیسم میافتد و از ساحت تفکر و اندیشهی علمی به پرتگاه اطلاق و جزمیت سیاسی تنــزل پیـــدا میکند. پیداست که این دیگر نه آن است که قدما و متفکران مد نظر داشتهاند.
راستش باید گفت بحث اسلام ایرانی هم مثل خیلی مضــامین عمیق دیگر دارد با دستمـــالی شدن منفعتجویانه از دست میرود. باید حساب "ما قال (متن سخن)" را از "من قال (گویندهی سخن)" جدا کرد و از آن مهمتر مراقب تحریف نشدن "ما قال" ها به وسیلهی "من قال" ها نیز بود.
ستون نقش های ماندگار قاب کوچک تعطیل شد. شنبه ی آتی آخرین شماره اش چاپ می شود و تمام. شاید هر ستون دیگری بود این همه غمگین نمی شدم. انگار بچه ی یکی یه دانه ام بود که بالغ نشده، مرد. این ستون را دوست داشتم چون نقد نبود. تلاشی بود برای فهم و شناخت و در نتیجه قابلیت پیدا کردن برای عشق بازی با فیلم های ماندگار و به یاد ماندنی. یادش گرامی و راهش پر رهرو!
مقدمه ی اولین شماره ی نقش های ماندگار (ماکسیموس در گلادیاتور):
«شخصیت های فیلم های خوب، همچون انسان های واقعی زنده اند و اگر در فیلمنامه، به اقتضای داستان، زندگیشان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، نامیرا و ابدی اند. شخصیت های داستانی خوب، در زندگی مخاطبان تأتیر می گذارند و به شکل نامحسوسی در شخصی ترین تصمیم گیری های آنان نقش ایفا می کنند. قهرمانان ماندگاری که به تاریخ می پیوندند؛ نه تاریخ هنر و ادبیات که تاریخ حیات بشر. حال چه می شود که این ها را خیالی و دروغ می دانیم و به راحتی از کنارشان می گذریم، اما بی تأثیرترین و خنثی ترین انسان های دور و بر خود را حقیقی می پنداریم و چه بسا گاه، جزء جزء روابط زندگیشان را به عنوان تجربیاتی واقعی می نگریم؛ کاری که اگر کسی در مورد شخصیت های داستانی مطرح انجام دهد، خیالباف و مهمل گو نامش می نهیم. بیایید جور دیگری هم ببینیم. این بار الگویمان داستان ها باشند و قهرمانان واقعی دنیای شگفت انگیز قصه ها. قصه های دیدنی و باورکردنی قاب جادویی سینما.»
سعدی می گوید:
ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسفندان
مگر می شود جزای قاتل، اعدام نباشد؟ بخشش بحث دیگری است اما آیا قصاص قاتل برای خانواده ی مقتول حق نیست؟ یا اگر حرف سعدی را ملاک بگیریم باید سوال را اینطور بپرسیم: آیا قصاص قاتل برای همه افراد جامعه که زیست آزاد و ایمن می خواهند حق نیست؟ مهربانی، عاطفه ی احساسی و هیجانی نیست. عاطفه ی عقلانی است. احساس پیش پا را فقط می بیند و عقل نه.
اوستن واژهای را که در گفتگوی عادی مردمان به کار نمیرود ناچیز میشمارد و فلسفه را بدعتی میداند که «ما در یک بعد از ظهر هنگامی که به صندلی راحتی خود تکیه دادهایم» در زبان گفتگو ایجاد کردهایم. ویتگنشتاین گفته است فلسفه همه چیز را به حال خود میگذارد و کاری از پیش نمیبرد. به نظر من اینگونه داوریها از پرخاشگری فکر بشر نسبت به وضع نامطلوب موجود و از حقارت و احساس گناه سرچشمه میگیرند، زیرا روشنفکران امروز بدان نومیدی رسیدهاند که میپندارند در برابر توسعۀ روزافزون دانش و فن، فلسفهجویی کاری عبث و بیهوده است.
هربرت مارکوزه، انسان تکساحتی
من فارغ از موضع اوستن و ویتگنشتاین و در مقابل، موضع مارکوزه (که به نظرم نزدیکتر به حقیقت است)، بر آنم که اساساً خود این قبیل مجادلات است که مسئلۀ اصلی است. و این مسئله پیش و بیش از هر چیز ریشه در همان دعوای تاریخی عوامگرایی و نخبهسالاری دارد. که چه در هنر، چه در اندیشه، و چه در سیاست امروز جامعۀ ما مسئلهای بسیار مهم، مبتلا به، معتنابه، و شایستۀ توجه و تأمل و صدالبته عبرتآموزی است. نه زبان فلسفه به خودی خود ارزشمند و والاست و نه زبان مردم عام فینفسه خوار و ناچیز. زبان عامه اگر پرتگاهی به نام سطحینگری و ابتذال در خود دارد، زبان فلسفه هم پرتگاهی دارد به نام سفسطه، که به مراتب ویرانگرتر از پرتگاه نخست است. به واقع، اصل، نه این است و نه آن. بلکه تنها عقلانیت است و پایبندی به ارزشهای وجودی انسان.